آرشیو موضوع : داستان ترسناک

غول ها

هوا تازه تاریک شده بود . و روشنایی روز نم نم در پشت پرده سیاه شب پنهان می شد . پیر مرد که تازه داشت از خانه خواهرش به سمت مزرعه می رفت تا بیل و وسایلش را بردارد به درختی بر خورد درخت بسیار سیاه بود و با قدی بلند در کنار جوی آب وجود داشت از درخت سیاه که رد شد صدایی از درون شاخ و برگ درخت گفت آهای حاجی آهای {این جا را با صدای خشن بگو}پیر مرد برگشت و نگاهی با تعجب به درخت انداخت و چون کسی را ندید برگشت و به راهش ادامه داد وقتی به مزرعه رسید هیاهوی عظیمی را دید انگار در آن طرف مزرعه اش مراسم عروسی بود پیر مرد ...
ادامه مطلب
تمام حقوق این سایت برای © 2018 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.