غول ها

هوا تازه تاریک شده بود . و روشنایی روز نم نم در پشت پرده سیاه شب پنهان می شد . پیر مرد که تازه داشت از خانه خواهرش به سمت مزرعه می رفت تا بیل و وسایلش را بردارد به درختی بر خورد درخت بسیار سیاه بود و با قدی بلند در کنار جوی آب […]
غول ها

هوا تازه تاریک شده بود . و روشنایی روز نم نم در پشت پرده سیاه شب پنهان می شد . پیر مرد که تازه داشت از خانه خواهرش به سمت مزرعه می رفت تا بیل و وسایلش را بردارد به درختی بر خورد درخت بسیار سیاه بود و با قدی بلند در کنار جوی آب وجود داشت از درخت سیاه که رد شد صدایی از درون شاخ و برگ درخت گفت آهای حاجی آهای {این جا را با صدای خشن بگو}پیر مرد برگشت و نگاهی با تعجب به درخت انداخت و چون کسی را ندید برگشت و به راهش ادامه داد وقتی به مزرعه رسید هیاهوی عظیمی را دید انگار در آن طرف مزرعه اش مراسم عروسی بود پیر مرد متعجب شد و بیل و وسایلش را برداشت و به سمت آن جمعیت به راه افتاد وقتی رسید به صحنه ی عجیبی بر خورد انگار همه ی کسانی که در مراسم عروسی حضور داشتند ارواح بودند پیر مرد لحظاتی ایستاد و خیره شد به افرادی که آن جا بودند زن ها چادر های نازکی به سر داشتند و از پشت آن چادرها انگار چیزی در زیر آن ها نبود یعنی آن زن ها مانند اشباه بودند و بدنشان مانند دود بود که در زیر چادر ها بودند .
مرد ها هم قد های کوتاهی داشتند و به دور آتش می چرخیدند و هورا می کشیدند پیر مرد با دیدن این صحنه لرزه بر اندامش افتاد خواست تا برگردد که باز همان صدای قبلی را شنید آهای حاجی آهای و بعد دید کسی روی شانه اش زد و گفت بفرما پیر مرد تا سر برگرداند مردی با همان ویژگی های افراد حاضر در مهمانی را دید مرد به او گفت چرا این جا وایسادی بفرما پیر مرد به همراه آن مرد به داخل میهمانان رفت بعد از چند ساعت رقص و پای کوبی سفره غذا پهن شد. پیر مرد عادت داشت قبل از خوردن غذا بسم الله الرحمن الرحیم بگوید تا نام الله را برد ناگهان غذا ها و سفره ناپدید شد پیرمرد سر بلند کرد و دید هیچ کس اطرافش نیست و تنها در میان صحرا نشسته پیرمرد از تعجب سر جایش میخ کوب شد و متحیر به اطرافش نگاه می کرد بعد از دقایقی که پیرمرد به خود آمد و به خود گفت فشار خستگی چه بلا ها که بر سر آدم می آورد .
پیرمرد که برای خواهرش گوسفندی را ضبح کرده بود لباس هایش خونی بود به خود گفت بروم و در خانه لباس ها و بدنم را بشویم بلند شد و به سمت خانه اش به راه افتاد در اول دهکده خرابه ای بود که سال ها پیش مرده شور خانه بوده. پیرمرد هنگام رد شدن از آن جا باز همان صدا را شنید آهای حاجی آهای. پیرمرد برگشت و نگاهی به خرابه انداخت ولی چیزی ندید پیرمرد بعد از آن که به خانه اش رسید در را که باز کرد دید چند نفر که مثل غول بودند در خانه اش هستند آن ها شاخ داشتند و با قد کوتاه و هیکلی درشت به پیر مرد خیره شدند
پیرمرد که فکر می کرد از خستگی این ها را می بیند جلو رفت و ناگهان در پشت سرش با صدای زیادی بسته شد آن غول ها جلو آمدند و به پیر مرد گفتند چرا عروسی خواهر ما را بر هم زدی پیر مرد اعتنا نکرد خواست جلو برود که یکی شان چاقویی در آورد و به گردن پیر مرد زد پیر مرد که داشت جان می داد با صدای گرفته و ضعیفی گفت بسم م م الله ه ه الرحمممن ال

 

مطالب پیشنهادی :

2 نظر در “غول ها”

    شهروند
    | |
    ۳ بهمن, ۱۳۹۵, ۱۰:۳۸
    2
    0

    اینجا سایت خبری تحلیلیه یا سینمای وحشت….وووووی….دلم ریش شد از ترس…

    eltzam
    | |
    ۱۵ بهمن, ۱۳۹۵, ۲۲:۰۳
    1
    1

    تست

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2018 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.