خاطره جانباز: انگشتان پزشک را حس می کردم که بدون بیهوشی در ریه ام دنبال ترکش می گشت!

التزام – معرفی شهدا و جانبازان از ارزش هایی است که همیشه دنبال آن بودیم. فرصتی دست داد تا خدمت سعید فیلیان جانباز جنگ تحمیلی برسیم و داستان یکی از سه مجروحیت وی را نقل کنیم که در ادامه خواهید خواند. سعیدفیلیان در تاریخ 1 مهرماه 1345 در خیابان یحیی پشت کارخانه یخ خرمشهر به دنیا آمد. در مدرسه علوی مقطع تحصیلی ابتدایی را سپری کرد و در مدرسه مقبل مقطع راهنمایی را خواند و دیپلم افتخاری را از اداره آموزش و پرورش دریافت نمود. پنجم آذرماه 1366 ازدواج کرد و حاصل این وصلت چهارفرزند به نام های میثم، محمدمهدی، مینا و مریم بود. 35درصد جانبازی دارد و از سه مورد معلولیت تعداد 46 ترکش نارنجک و خمپاره در صورت، دست، پا و سینه به یادگار دارد. خاطره یکی از این سه معلولیت را با هم می خوانیم. با ما همراه باشید:سال ۶۳ در مدرسه فروغی آبادان در انبار تدارکات سپاه مشغول بودیم. ۲۲ بهمن آن سال عراق وحشیانه آبادان را زیر آتش گرفته بود. آن روز بیرون بودم وقتی وارد مدرسه شدم یک توپ اتریشی با فاصله ۵ تا ۶ متری پشت سرم به زمین خورد. افتادم زمین. به بچه ها «همرزمان» می گفتم که زخمی شدم.
خاطره جانباز: انگشتان پزشک را حس می کردم که بدون بیهوشی در ریه ام دنبال ترکش می گشت!

التزام – معرفی شهدا و جانبازان از ارزش هایی است که همیشه دنبال آن بودیم. فرصتی دست داد تا خدمت سعید فیلیان جانباز جنگ تحمیلی برسیم و داستان یکی از سه مجروحیت وی را نقل کنیم که در ادامه خواهید خواند. سعیدفیلیان در تاریخ ۱ مهرماه ۱۳۴۵ در خیابان یحیی پشت کارخانه یخ خرمشهر به دنیا آمد. در مدرسه علوی مقطع تحصیلی ابتدایی را سپری کرد و در مدرسه مقبل مقطع راهنمایی را خواند و دیپلم افتخاری را از اداره آموزش و پرورش دریافت نمود. پنجم آذرماه ۱۳۶۶ ازدواج کرد و حاصل این وصلت چهارفرزند به نام های میثم، محمدمهدی، مینا و مریم بود. ۳۵درصد جانبازی دارد و از سه مورد معلولیت تعداد ۴۶ ترکش نارنجک و خمپاره در صورت، دست، پا و سینه به یادگار دارد. خاطره یکی از این سه معلولیت را با هم می خوانیم. با ما همراه باشید:
سال ۶۳ در مدرسه فروغی آبادان در انبار تدارکات سپاه مشغول بودیم. ۲۲ بهمن آن سال عراق وحشیانه آبادان را زیر آتش گرفته بود. آن روز بیرون بودم وقتی وارد مدرسه شدم یک توپ اتریشی با فاصله ۵ تا ۶ متری پشت سرم به زمین خورد. افتادم زمین. به بچه ها «همرزمان» می گفتم که زخمی شدم.

(یادش بخیر) علی افشاری می گفت: فیلمه!!!، رضا عمادی آمد بالای سرم و هی می گفت: وصیت کن!!! آخر بد ترکشی خورده بودم، دو ترکش توی ریه ی راست، یک ترکش هم توی دستم. به زور نفس می کشیدم و از کمرم خون میزد بیرون. به هر شکلی که بود مسعود، برادرم من را به بیمارستان رساند. فریادزنان درخواست کمک می کرد. دو نفر آقا آمدن معاینه. حالا من دیگه نمی توانستم نفس بکشم. آنها هم می گفتند: چون ما دکتر جراح نداریم کاری نمی توانیم انجام دهیم و این رزمنده تمام خواهد کرد! مسعود اما با یکی از آنها درگیر شد  و داد می زد: این که زنده است .. یه کاری بکنید..، اون نامرد هم جلوی خودم می گفت: اینو ببرش سردخانه!! مسعود هم مرتب به من می گفت: سعید، تو نَفَس بکش ننه منتظره برگردی.. اون آقا هم با فحش و بد و بیراه داشت ما را از بیمارستان بیرون می برد که من را به بیمارستان آبادان ببرد. یادم می آید که ۴ نفر ساک به دست از یک ماشین پیاده شدند و حال من را جویا شدند. مسعود گفت: این برادر من است.. به اونها می گویم زخمی شده، به من می گویند پزشک جراح نداریم و امیدی به زنده ماندنش نیست و دارد میمیرد!! به مسعود گفتند: برادرت را بیار داخل ما پزشک اعزامی هستیم. یادم هست حتی فرصت ندادند اتاق عمل را آماده کنند یا لباس مخصوصی بپوشانند چون واقعا نفسم به شماره افتاده بود. بدون بیهوشی یا تزریق مواد سر کردنی شروع به کار کردند. یادم هست که مسعود و یکی از آن مردها دستها و سرم را گرفته بودند. با یک پنبه شکم من را تمیز کردند و آنرا شکافتند. از شدت درد التماس می کردم. وقتی سرم را بالا آوردم. دل و روده خودم را دیدم و دکتر هم انگشت خودش را توی ریه ام فرو کرده و دنبال ترکش دوم می گشت و پیدا نمی کرد! خلاصه من بیهوش شدم دیگه چیزی نفهمیدم. تا یک هفته بعد که به هوش آمدم. چشامو که باز کردم دیدم بچه ها دور و برم نشسته و قیافه همه گرفته بود چون که پزشت گفته بود: «زنده ماندنش با خداست»

مطالب پیشنهادی :

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2021 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.