خاکریز

التزام - سعید دارایی - پشت خاکریز افتاده بودم و سيگار می کشيدم که صدای زنگوله ای آمد. قوطی های خالی کنسرو را به خود بسته بود و بالا و پایين می پرید. گونه بر قنداق تفنگ ماليدم و حالا آنسوی دوربين٬ سينه اش درست زیر مگسک من بود. هنوز ماشه را نکشيده بودم که ناپدید شد.گفتند تکه های سنگ را هم در هوا می زند. پيش خودم امتحان کردند. معجزه بود. کلاه آهنی های خون آلود بسياری یک گوشه تلنبار شده بود. کسی نمی دانست آن پشت چه خبر است. انگار هزار جفت چشم متحرک را پشت هزار متر خاکریز کار گذاشته بود تا هر حرکتی را بی حرکت کند.همه چيز مثل هميشه بود. اهمال نکرده بودم. رفتار طبيعی ام را بروز داده بودم. پس برای پيشگيری از هر گونه سوءتفاهم و سرکوفت به شانس ربطش دادم.مطمئن نبودم مرا دیده یا نه. پنج ثانيه برای او زمان کمی نبود. او مرد ثانيه ها بود. باید دوباره امتحان می کردم. دو متر خاکریز را در نظر گرفتم و حرکاتم را در ذهن مرور کردم. ثانيه ی اول صدایش کردم. و دو یا سه ثانيه بعد عجيب ترین شکلک ها را برایش درآوردم. گرمای یک شلاق آتشين از زیر بغلم گذشت و بر تپه ماهورهای پشت سرم نشست.
خاکریز

التزام – سعید دارایی – پشت خاکریز افتاده بودم و سیگار می کشیدم که صدای زنگوله ای آمد. قوطی های خالی کنسرو را به خود بسته بود و بالا و پایین می پرید. گونه بر قنداق تفنگ مالیدم و حالا آنسوی دوربین٬ سینه اش درست زیر مگسک من بود. هنوز ماشه را نکشیده بودم که ناپدید شد.
گفتند تکه های سنگ را هم در هوا می زند. پیش خودم امتحان کردند. معجزه بود. کلاه آهنی های خون آلود بسیاری یک گوشه تلنبار شده بود. کسی نمی دانست آن پشت چه خبر است. انگار هزار جفت چشم متحرک را پشت هزار متر خاکریز کار گذاشته بود تا هر حرکتی را بی حرکت کند.
همه چیز مثل همیشه بود. اهمال نکرده بودم. رفتار طبیعی ام را بروز داده بودم. پس برای پیشگیری از هر گونه سوءتفاهم و سرکوفت به شانس ربطش دادم.
مطمئن نبودم مرا دیده یا نه. پنج ثانیه برای او زمان کمی نبود. او مرد ثانیه ها بود. باید دوباره امتحان می کردم. دو متر خاکریز را در نظر گرفتم و حرکاتم را در ذهن مرور کردم. ثانیه ی اول صدایش کردم. و دو یا سه ثانیه بعد عجیب ترین شکلک ها را برایش درآوردم. گرمای یک شلاق آتشین از زیر بغلم گذشت و بر تپه ماهورهای پشت سرم نشست.

سرم به پنهان آشکار شدن یک دوربین گرم بود. منتظر پیشانی شوربختی پشت آن بودم که از نو صدایم زد. در لحظه، به سمتش چرخیدم. مثل مار٬ پیچشی نرم داشت. در پیچش دوم ماشه را کشیدم و پایین افتاد. قنداق تفنگ را بوسیدم و به زاویه ی قبل برگشتم. پیشانی بند سبزی پیدا بود. یا زهرا را به وضوح می خواندم. وسط « ه » را نشانه رفتم و جمجمه متلاشی شد.
لابد فکر می کرد از دستم خلاص شده است. قمقمه را روی سرم خالی کردم و برای آگاه کردنش از این پندار بالا رفتم. زبانم را تا زیر چانه برایش بیرون آوردم.
«جل الخالق» تنها عبارتی بود که بر زبانم چرخید. انگار جن زده شده بودم. فقط مات تماشاش ماندم. چیزی این وسط کار نمی کرد. مزه ی شکار قبل در کامم تلخ شد. چند تیر به جای خالی اش چکاندم و به فکر فرو رفتم.
سه گلوله شلیک کرد. تک تیراندازها گلوله هدر نمی دهند. پس باید خیلی عصبی شده باشد. آن روز چهار پیشانی از ما را شکاف داد. پنجمیش را نتوانست.
هزار متر قلمرو مرا به بازی گرفته بود. شاید اگر یکی دو بار اتفاق می افتاد می شد به خود قبولاند که به جوانی اش رحم کرده ام. اما او جوانی را از بیخ به بازی گرفته بود. غروبِ چهارمین روز، احساس بدی داشتم. تمرکزم را از دست داده بودم و انگشت هام می لرزید. به خودم قول دادم که پنجمین روز کارش را یکسره کنم.
هزار متر را در قبضه ی خودم داشتم. به جز روز اول، باقی روزها گردان ما کشته ای نداد. لابد با خود عهد کرده بود که اول مرا از پیش رو بردارد. پنجمین روز برای ساعاتی خوابیدم. بیدار شدم٬ کفی آب به صورتم زدم و برنامه ی روزم را مرور کردم. باید پانزده متر روی خاکریز می دویدم. چنان حساب شده که پیش بینی های زمانی اش به هم می خورد. طوری که گلوله فقط به پشت یا جلو رویم اصابت می کرد. در این فاصله پنج یا شش گلوله شلیک می کرد.
بالا رفتم. دل دل می کردم بیاید بالا و نمایش مزخرفش را شروع کند. بالاخره بالا آمد و به سمتی شروع به دویدن کرد. ماشه را فشردم و یک، دو٬ سه٬ چهار٬ پنج٬ شش٬ که پایین پرید. برای من شکستی مسلم بود. رو به او سرم را بالا بردم و فریادی از خشم سردادم.
یک مشت فحش عربی نثارم کرد. از خنده و خستگی نای بلند شدن نداشتم. عصر٬ فرماندهی توبیخم کرد. گفتند با این حماقت ها فقط خودم را به کشتن می دهم. مرخصی ام را لغو کردند. ازم تعهد مکتوب گرفتند که دیگر تکرار نشود.
لابد حسابی تشویقی گرفته بود. با آمدن او دیگر سرها و گردن ها برایم جذابیتی نداشتند. ترجیح می دادم فقط و فقط منتظر بالا و پایین پریدن های گاه و بیگاه او باشم.
یک روز بازی را تعطیل کردم. هشتمین روز اما باز همان احساس زیر جلدم رفت. بالا رفتم و روی دو دست ایستادم. بعد سلام دادم و برگشتم.
پیراهنش تا پشت٬ تا شانه ها سر خورده بود و ردیف روشن مهره هاش پیدا بود. و بعد سلام داد. انگشتان بلند کشیده ای داشت. دوربین می گفت پانزده سال را تمام کرده است. انگشتم از فرمان سرپیچی کرد. به تماشاش اکتفا کردم.
انگشتانش موقع شلیک٬ متانت دست مردی چهل ساله را داشت. حالا باید خیلی پیر شده باشد. روز دوازدهم به منطقه ای دیگر منتقل شدیم. صفای آن خاکریز اما برای همیشه با من ماند. گاه خاطره اش مثل ابرهای فروردین در ذهنم برق می زند. حالا کجاست؟ نمی دانم. شاید در گیر و دار همان روزها کشته شده٬ شاید هم نه٬ بعدها در جنگ اول یا دوم خلیج. شاید هم بمب به خودش بسته و رفته تو صف امریکایی ها. شاید هم دستگیر شده و حالا در گوانتانامو موهای سفیدش را به نسیم خنکی سپرده که از سواحل کوبا می آید. شاید هم در مزرعه ی کوچکی کنار بغداد به جست و خیز بره هایی یکساله می نگرد و در صدای دلنشین خنده های زنش به گوجه فرنگی های درشتی دست می کشد که نیمی از آنها قرمز شده اند. از این شاید ها بسیار ممکن است اما بدون شک هر کجا که هست گوشه ای از خاطراتش داغی روزهایی را حفظ کرده که بخش هایی از آن مربوط به من است.
چه بر سرش آمد؟ هرگز نفهمیدم. شاید در آتشبار همان شب تکه تکه شده بود. جای خالی اش تا مدت ها برایم کفه ی میزان ذهن را نامتعادل کرد. به انگشتان کشیده اش که فکر می کنم کلمات بر زبانم می چرخند. شاید نویسنده ای٬ چیزی شده باشد.
خاکریز همچنان دست نخورده باقی مانده است. تمام قد روی آن می ایستم. قدم می زنم و سیگار می کشم. هنوز میادین مین بسیاری ما را از هم جدا می کند. مسیر مستقیمی را سرنیزه می زنم و پیش می روم. کنار تیرک های قرمز مرز می ایستم. سربازی بر پاسگاه مقابل سوت می زند. برمی گردم. پشت خاکریز دراز می کشم. بلند می شوم و هزار متر را یک نفس می دوم. نیستی تا به من شلیک کنی.
گاه که دلم می گیرد به تماشای زائرانی می روم که از سرزمین او آمده اند. مردان بلند بالایی که برای گنبدهای سبز، بوسه می فرستند و کنار ضریح ها به لطافتِ یک باران می گریند. مردانی که بناگوش شان تازه سفید شده است. به انگشتان شان نگاه می کنم. هیچکدام شان تو نیستی… .

مطالب پیشنهادی :

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2019 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.