شراره ، شرر به جانم زدی

التزام - محمد علی جدید الاسلام اشاره: شراره دخترک اهوازی با روسری و مانتوی فرسوده پیش آمد ، سلام کرد وسر بزیرافکند تا برای وصل شدن آب منزل کمک بگیرد . کلمات صادقانه کودک معصوم به دل نشست و پیگیر مشکلش شدیم که حکایت از حقیقت تلخ اعتیاد گسترده در کلانشهر دارد.حقیقتی که دودش بدهان و چشم کودکان بی گناهی می رود که صدایی برای فریاد و پناهی برای نجات ندارند. ببینیم...
شراره ، شرر به جانم زدی

التزام – محمد علی جدید الاسلام

اشاره: شراره دخترک اهوازی با روسری و مانتوی فرسوده پیش آمد ، سلام کرد وسر بزیرافکند تا برای وصل شدن آب منزل کمک بگیرد . کلمات صادقانه کودک معصوم به دل نشست و پیگیر مشکلش شدیم که حکایت از حقیقت تلخ اعتیاد گسترده در کلانشهر دارد.حقیقتی که دودش بدهان و چشم کودکان بی گناهی می رود که صدایی برای فریاد و پناهی برای نجات ندارند. ببینیم…

تابستان گذشته ساعت ۱۰ شب در کیانپارس توقفی داشتیم که دختر ۱۰ ساله ای نزد ما آمد ، سلام کرد و تقاضای کمک نمود. از دخترک پرسیدم؟ برای چی کمک می خواهی؟ دخترک جواب داد: آب منزلمان قطع شده و برای وصل کردن  آن پول نداریم. پرسیدم، پدرت چکاره است؟ جواب داد: پدر ندارم.
با شنیدن کلمات صادقانه و حجب و حیای دخترک، شرمنده شدم، به او گفتم ۴ هزار تومان بده تا ۵ هزار تومان به شما بدهم. دخترک سر به زیر افکند و گفت: این مبلغ را ندارم. از او پرسیدم، ساکن کجایی و با کی زندگی می کنی؟ او گفت: منزل مان در منبع آب است و همراه مادر و دو برادر کوچکم آنجا زندگی می کنیم. پرسیدم، چطور این همه مسافت را از خانه دور شده ای و آمده ای کیانپارس برای جمع آوری پول؟ او گفت: کسی را نداریم و مجبورم بیایم، از ساعت ۵ بعد از ظهر تا کنون فقط ۳٫۵ هزار تومان جمع کرده ام. از شراره پرسیدم، چگونه ممکن است مردم مرفه و ثروتمند کیانپارس فقط این مبلغ را کمک کرده باشند. جواب داد: از هر کس طلب کمک کردم، رویش را برمی گرداند و توجهی نمی کرد. کمی به فکر فرو رفتم و از خود پرسیدم، دختر ۱۰ ساله اهوازی در ساعت ۱۰ شب گرم تابستان در بالاشهر اهواز مشغول جمع آوری کمک برای پرداخت قبض آب است و مردم بی درد او را یاری و درک نکرده اند، چگونه باید مشکل او حل شود. از او پرسیدم، اسمت چیست؟ گفت: شراره.  گفتم شراره، درس میخوانی؟ گفت: بله. گفتم معدلت چند شد؟ شراره با خوشحالی جواب داد ۲۰ . به او آفرین گفتم و تاکید کردم که باید درست را بخوانی تا خانم دکتر بشی و به دیگران کمک کنی.  در آن  لحظه شرر به جانم افتاده بود و نظرم برای داشتن دخترعو ض شد. تا آن زمان هیچ گاه تصورداشتن دختری را هم نمی کردم، اما، نظرم تغییر کرده بود و به شراره گفتم: دخترم سوار ماشین شو تا فکری کنیم.
ناگهان، ذهنم مرا به یاد دوست گرامی (محمد مالی) انداخت. او در سازمان آبفا مشغول کار بود. پیامکی  به  دوست آبفایی زدیم و به طور خلاصه منظور را رساندیم. پس از لحظاتی پیام آمد که شماره پرونده را از روی قبض برایم بفرست تا فردا پیگیری کنم. برای تشکر از دوست آبفایی دل را به دریا زدیم و شماره او را گرفتم تا صدای شراره را بشنود و تشکر او را پذیرا باشد. گوشی را به شراره دادم و او تشکرکرد. سپس خوشحال به سمت منبع آب حرکت کردیم. در بین راه با خود کلنجار می رفتم که سرنوشت این گونه خانواده ها و بچه های معصوم  به کجا ختم می شود و چرا  این گونه باید باشد که خانواده ای نتواند بهای آب را پرداخت کند.
سر راه مان مقداری هندوانه ارزان قیمت تهیه کردیم که دست خالی به خانه شراره نرویم. با وارد شدن به بازارچه منبع آب، شراره ما را به طرف منزل شان راهنمایی کرد و با اشاره ای دستور توقف داد. شراره، با انگشت درب منزل کوچکی (یک متری) را نشان داد و گفت: صبر کنید تا به مادرم خبر بدهم.
چند دقیقه ای منتظر خانواده شراره شدیم که ناگهان درِ منزل باز شد و زنی با چادر سفید گل گلی از آن بیرون و لنگ زنان به طرف ماشین آمد، سلام کرد. پس از احوال پرسی و تعارفات ازمادر پرسیدم، چه کسی مخارج زندگی شما را تامین می کند و چگونه روزگارمی گذرانید؟ مادر گفت : فامیل و آشنایان کمک می کنند و پسرم هم که ۱ سال از شراره بزرگتر است در مرکز شهر دست فروشی می کند. به مادر گفتم، باید مشکل شما اساسی حل شود تا شراره با این سن کم به کیانپارس نیاید و به درسش برسد، زیرا خطرات زیادی در کمین این گونه بچه ها ست. مادر تصدیق کرد و قول داد تکرار نشود. از آنجا که خسته و کوفته بودیم، با گرفتن شماره تماس (شماره همسایه شان بود) از آنها خداحافظی کردیم تا فردا صبح با کمک (محمد مالی) آبشان وصل شود.
کمی به راه افتادیم که برادر شراره ما را صدا کرد و گفت: عمو، اگر مسیرتان به ۴ شیر می خورد تا آنجا  من را برسان تا یخ بخرم. از او پرسیدم، یخ برای چه ؟ او گفت: این کار هر شبم هست. آخه یخچال نداریم و اگر یخ نیاورم باید آب گرم بخوریم. پرسیدم، چطور می خواهی از ۴ شیر تا اینجا یخ را بیاوری سنگین است  و آب می شود. گفت: ربع قالب می گیرم و مجبورم بیاورم. برای تهیه یخ از محل نزدیک تر به منطقه سپیدار رفتیم و مقداری یخ آب شده پیدا کردیم و به منزل رساندیم. بعد از خداحافظی غم یخ هم اضافه شد و نگرانی فزون، که با این مصیبت عظما چه کنیم. آن شب تا دم صبح بیدار و به مشکل شراره و خانواده اش فکر می کردم که نفهمیدم کی خوابم برد و با صدای زنگ تلفن بیدار شدم .برادر گرامی محمد مالی با بزرگواری مبلغ قبض را پرداخته و دستور وصل آب را صادر کرده بود (خدا خیرش دهد) از ایشان تشکر کردم. برای حل مشکل خانواده شراره به صورت اساسی با دوستم (حاج رسول نورانی) تماس گرفتم تا از طریق خیریه  14 معصوم  پیگیر مشکل آنها باشد. نورانی با بزرگواری قول همکاری داد و گفت: باید از منزل آنها بازدید شود تا معلوم کنند ایا مستحق دریافت کمک هستند یا نه.
 نورانی، نماینده خود را مامورانجام بازدید کرد. چند روز بعد به اتفاق نماینده آقای نورانی با هماهنگی  به خانه شراره رفتیم تا بازدید انجام شود. با رسیدن به منزل نماینده و راننده با کسب اجازه وارد خانه محقر شدند که تنها یک اتاق داشت. ما با شراره و برادرانش بیرون از منزل منتظر شدیم تا بازدید انجام شود. طولی نکشید که بازدید کنندگان آمدند و مهندس گفت برویم. با خداحافظی گرفتن از شراره و خانواده اش به راه افتادیم. منتظر اعلام نظر نماینده اقای نورانی بودم که ایشان گفت: این خانواده مشکل دارد. تعجب کردم و پرسیدم، چه مشکلی دارند؟ مهندس گفت: مگر داخل خانه نرفتی و بساط قلیان و لحاف سوراخ سوراخ شده با آتش سیگار را ندیده ای که نشان از اعتیاد مادر دارد.
شوکه شدم، گفتم نه داخل منزل نرفته ام، مادر ایشان را چند شب پیش درب منزل ملاقات کردم و او چادر جلوی صورتش را  گرفته بود و لنگ لنگان راه میرفت. در هر صورت نماینده، آب پاکی روی دستمان ریخت و گفت: این خانواده شرایط دریافت کمک را ندارند، با شنیدن این کلمات نمی دانستم چه بگویم و چگونه دل نماینده را نرم و متوجه خطرات در کمین بچه ها کنم. مهندس را به محل کارش رساندیم و در برگشت به خانه نمی دانستم چه کنم که ساعتی بعد آقای نورانی  تماس گرفت و گفت: مهندس آمده و حرف های آنچنانی میزند، اگر پدرم زنده بود، چند تا از… به او می گفت. به  نورانی گفتم، خدا پدرت (استاد بشیر مرحوم) را بیامرزد. حالا مانده تا جنابعالی به مرحوم برسی، او انسانی دل سوز و بزرگوار بود. در هر صورت با آقای نورانی به توافق رسیدیم که بچه ها، بی گناه و قربانی اعتیاد هستند. خوشحال شدم و طی تماسی با خانواده شراره از آنها خواستم که با مدارک به خیریه ۱۴ معصوم مراجعه و سراغ آقای نورانی بروند تا پرونده تشکیل و تحت پوشش بشوند. اما پروسه تشکیل پرونده کار دستمان داد، زیرا مدتی بعد که برای دیدن بچه ها به منبع آب رفتم، خبری از آنها نبود و اسباب کشی کرده بودند. از همسایگان سراغ خانواده شراره را گرفتم که گفتند: مدتی پیش به دلیل عدم پرداخت  کرایه، صاحب خانه آنها را بیرون کرد و معلوم نشد به کجا  نقل مکان  کردند. برای  پیگیری بیشتر به مغازه های سر خیابان مراجعه و پرس و جو کردیم. مغاره داران اظهار بی اطلاعی کردند و تنها یک نفر (مواد فروش سر خیابان) گفت: آنها رفتند و دنبالشان نگرد. اگر می خواهی به کسی کمک کنید، من یک بچه  یتیم سراغ دارم که هیچکس را ندارد و تنها با مادرش زندگی می کند. ما که ار پیدا کردن شراره و خانواده اش ناامید شده بودیم برای تسکین خود گفتیم، بسیار خوب حالا که شراره و برادرانش نیستند شاید قسمت این کودک یتیم باشد که به کمک او برویم. پرسیدم، کودک کجاست ؟ مواد فروش رفت و پس از چند دقیقه کودک لب شکری با مادرش نزد ما آمد و از مشکلات امیرمحمد گفت، که پدرش نابینا بود و مدتی قبل فوت کرده و سنگ قبر هم ندارد. از او پرسیدیم که مگر تحت پوشش بهزیستی نبود؟ خلاصه از آنها هم تلفن گرفتیم که از طریق  بهزیستی پیگیر سنگ قبر، مشکل دندان امیرمحمد و… باشیم که در مقاله بعدی  شرح حال تقدیم می شود .
اکنون باید خود را به جای کودکان معصوم و بی گناه بگذاریم که در خانواده های این چنینی به دنیا می آیند و نفس می کشند، نفسی که دود موادمخدر را به درون شش های پاک کودکان می برد تا زنده بمانند. به راستی مشکل چگونه باید حل شود؟ مسئول رسیدگی و حمایت از این کودکان چه مقام و نهادی است؟ این کودکان معصوم و بیگناه به چه قدرت و امکانی ظلم  وارده را فریاد بزنند. بنظر شما نوزاد و کودک معتاد در جامعه وجود دارد؟ ا… یعلم

 

مطالب پیشنهادی :

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2019 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.