یال های ارغوانیِ یاد + ابوذیه های فاطمی

یال های ارغوانی یاد محمد دورقی پُر شمیم و عفیف از ذهنِ کرختِ تاریخ می گذری و با بُغضی حجیم غمبارگیِ باستانی ات را از ورای ثانیه های محتضرِ قرون به واگویه می نشینی . زمان ؛ در محضرِ بلورین و بی ریای تو ، درنگ می کند و حضورِ حلاوت خیزِ تو ، در مذاقِ بایرِ روزگار ، ابدیتی بی بدیل می یابد . بی نفخِ صور ، رستاخیزِ خود را برای ملامتِ تاریخ می آغازی و بیرقِ بُغض و بی کسی ات را در فرازِ محکمه های عدل بشری به اهتزاز در می آوری .
یال های ارغوانیِ یاد + ابوذیه های فاطمی

یال های ارغوانی یاد

محمد دورقی

پُر شمیم و عفیف از ذهنِ کرختِ تاریخ می گذری و با بُغضی حجیم غمبارگیِ باستانی ات را از ورای ثانیه های محتضرِ قرون به واگویه می نشینی . زمان ؛ در محضرِ بلورین و بی ریای تو ، درنگ می کند و حضورِ حلاوت خیزِ تو ، در مذاقِ بایرِ روزگار ، ابدیتی بی بدیل می یابد . بی نفخِ صور ، رستاخیزِ خود را برای ملامتِ تاریخ می آغازی و بیرقِ بُغض و بی کسی ات را در فرازِ محکمه های عدل بشری به اهتزاز در می آوری .

دایه ی دلخون و پریشِ باد ، قصه ی غُصه آسای فدک را با ترنّمی تُرد تا به اقصی نقاطِ برجِ عاج نشینی می برد . دیوانِ لاهه ؛ سُست و کاهلانه ، پلک می گشاید تا غَرابتِ مظلومیتِ تو را در اجلاسی فوق العاده مرور کند . اینبار غصب و اجحاف ، با جِلوه ای دیگر رخ عرضه می کند و تاریخِ ادواری ، دوره ی ثانویه ی مظلومیتِ تو را با چشمانی شرم زده به نظاره می نشیند . خنده ی ملامت بر لب ، رایحه ی دل انگیزِ هاشمی ات را در حافظه ی منجمدِ تاریخ می پراکنی و باد آسا و سبُک ، به طوافِ سیاره ی ستمکاره ی ما بر می خیزی . خیزابه های خُلجان زایِ رودخانه ی مواج زمان ؛ در گدارِ تاریخ می خروشد و تو تاریخ را با عتابی خون آلود ؛ به ملامت می گیری .از فدک و مظلومیتِ خود می گویی و از فُرات و محرومیت ِ فرزندِ قدّیست . از پریشان حالی های شبانه ی یگانه مولای عدل و ادیبِ بی مثالِ سُخن ، امامِ شهادت پرستانِ عاشق ، علیِ علیم ؛ شِکوِه به لب می بری . از بی عفتی های دل آزار و اغوا گونه ی زنانِ عروسک آسای ما ؛ ناله به درگاه حق می بری و حَضیض نشینیِ شرقیانِ عدالت خواه و غیرتمند و شیعیانِ جفا ستیز ، آهی جگرسوز ، از نهادِ زلالت بر می خیزاند . دخترکانِ خُردِ بابِلی ، کتیبه های عدلِ « حمورابی » بر دوش ؛ از گورستان های کهنه ی دیارِ آشوبیِ عراق بر می خیزند و طرازِ عطرآگینِ دامنت را به قصد دادرسی می بوسند و تو جامی از خونابه های ملتهبِ جگرت را به آنها می بخشی و آنها را به صبوری وا می داری و رَموک و بی رَد ؛ از آشیانه ی خیالِ هراس ریزشان می گذری . در طولِ رودِ گنگ ، دخترانِ بنارس ؛ چشم از تو نمی گیرند . با آن کوزه هایِ منقّشِ اجدادی شان ، مَقدمت را نور می پاشند و با مژه های بلندِ سیاهشان ؛ خاشاکِ راهِ تو را جاروب می کنند و تو مُلهَم از قداستِ اجدادی ات ؛ آیه ی شفاف و خوشبویِ نجابت را در گوش هایِ بی گوشواره ی آنها می خوانی و در امتدادِ تاریخ ، با گام هایی سبک ، به سانِ یک رویا ، به راهت ادامه می دهی. در طور سینا ؛ برگریزِ فراگیرِ بارغِ عفت ، دلِ دریاگونه و آبی ات را به درد می آورد . تاکستانهای فینیقیه ، بویِ خماری و خودباختگی می دهد . در آن دیارِ شرقی ، بیت المقدس ، زانوی غم در بغل گرفته است و فرزندانِ ستاره سرخِ پنج پُر ، سُربِ داغ ، از جداره ی رگهای مسلمانان می گذرانند . کوهِ مشمئزِ صهیون ، «الحجاره ی » وارثانِ « کفر قاسم » را به سخره می نگرد و درختانِ زیتون ، مزامیرِ « داوود » را نیمه جویده و خام ، در دامانِ باد رها می کنند .

عذرایِ عفیف ، نگاهِ عاطفه خیز و مهربانت را از مظلمه ی سوریه مگیر . دخترانِ غریبِ آن دیار ، در جفای زمانه ، از شاخه ی حجب ، چیده شدند و ترانه ی بغض آلودشان ، پشتِ اریکه های قدرت و در لفافه ی لفاظی های مجامع حقوقِ بشر ، گم شد . چونان پرنده ای در لایه های مرطوبِ مه ، چونان خاکستری در دامانِ باد .

فاطمه ی فهیم ، آیه ی عطرانگیزِ نجابت را در گوشِ آکنده از جازِ غیرِ مجاز و جنونیِ دخترانِ جامعه ی واپس زده ی منحطِ بشری تلاوت کن . حرمتِ حجاب و نزاکت را به آنها تعلیم بده تا در مجامعِ عمومی ؛ قهقهه ی سرمستی سرندهند و موهای شررخیز و شیطانی شان را از زیرِ غشای نازکی که از سرِ تکلف به سر کرده اند ، بیرون نریزند . به آنها معجزه ی زن بودن بیاموز تا ایده ی کالا بودنشان را به سخره ننگرند . به آنها از بلوغِ فکریِ حیرت زایِ زینب و عقیله بودنش بگو تا در خیابان به هزار جِلوِه ی افسون کننده و حِیَل قدم نگذارند ، تا گوهرِ عفاف نفروشند و حرفِ بی حرمتی نخرند ، تا خیلِ خیال به اقلیمِ برهنگیِ لیبرالیته ندوانند ، تا خرمنِ خِرَد و خوشه های کمیابِ سلامتِ نفس و حصنِ وجود را در بادیه ی بلاهت و خودباختگی بر باد ندهند .

زهرای اطهر ! کوثرِ رسولِ عدالت ! هنوز خورشید از مغرب طلوع نکرده است . هنوز فرصتی برای رجعت از ایده آل های مقدست وجود دارد . هنوز دل هایی وجود دارد که به نام عشقِ پاکِ الهی و به نامِ حرمت دار تو می تپد . پنجره ی نگاهِ دختران و زنان جامعه ی ما بروی تو بسته نیست . فرشته آسا و محجوب در خوابِ پریشان و بی رویای آنها حلول کن و آیه های سبزِ « عفاف » و « خویشتنداری » را برای آنها تلاوت فرما . دیوِ ابتذال در برهوتِ لاقیدی تنوره می کشد . شمیمِ دل انگیزِ عفت و رایحه ی مطبوعِ سنت در نهان ترین کنج های متروک و غبار گرفته ی صندوقچه ی مادربزرگها محبوس شده است . درختِ زندگی در سیاره ی سیاهِ ما ، جز سیه روزی بار نمی دهد . برای استشمامِ هوای پاکی ، باید فضای سیاره ی دیگری را به عاریت گرفت . باید که از مردابِ عفنِ خودباختگی تا به سرحدِ آبی ترین دریاها ، قایق راند . باید از « عشقِ مردن » لبریز شویم تا بیش از این شاهد « مرگِ عشق » نباشیم . اما مگر می شود در سایبانِ این بایدها و نبایدها و حتمیتِ تئوریکالشان ، زخمِ دهان باز کرده ی دلها را التیام داد . مدینه ی فاضله ی ما ، آرمان شهرِ « بایدها » ست . بایدهایی تحقق ناپذیر و دست نیافتنی ، و از همین است که این مدینه ، همیشه ویران است و جغدهای بی هویتب در خرابه های غمبارش ، مسکن گزیده اند .

سالارِ زنانِ عالم ! به شررِ نگاهی ، عالمِ پر زرق و برقِ بی حرمتی و افسارگسیختگی را بسوزان و نهال قداست در هامون سینه ها برویان .

داروی نسخه ی سحرانگیزِ « خودباوری » را از کدامین شفاگاه ابتیاع کنیم وقتی که ثِقلِ نامِ تو را با سبک ترین نامها ، در ازای ثَمَنی بَخس ، معاوضه می کنند . وقتی که معیارِ تعالی را در اختیارِ آخرین مُد می دانند و آخرین مد را افراط در برهنگی و بربریت . چاه هایِ نفت ، چاه های ویل را از یاد سردمدارانِ دین باخته برده است . باید که سر در چاه برد و با نهایت توان گریست . ناله ی بی محرم را به که گوئیم ، زخمِ بی مرهم را به که عرضه کنیم . در شفقِ خونرنگِ غروبِ هر شامگاه ، چشم به راهِ سوارِ سفیدپوشِ عدالتجو می مانیم تا شمشیرِ تشنه اش را از خونِ جفاپیشگان سیراب کند و عدلِ نایابِ مُحمدی را در ورای غفلت حاکم سازد .

***

الابوذیات :

أهِّل ادموع دمع العین ونصاب

عَله اللی سقط خَلف الباب ونصاب

لَجیب العُمُر نُوح و حِزن ونصاب

عَزه و انحَب عله الزهره الزچیه

***

بَعَد ما ضَل اَمَل و الگلب یماه

جَمر یِسعَر لهیب و حِزِن یماه

یعود الله زمانی اویاچ یماه

بعد هیهات یا زهرا الزچیه

***

 علیه الوکت هَم و ضیم بسمار

و اغذی الروح لیل و فجر بسمار

عَله الصاحت عَلی الکرار بسمار

زرف صدری یحمّای الحمیه

***

یِحِن الگلب حرام اتهید وَنته

ولا یسلم دلیلی بَعَد وَنته

یِتامه انصیر یا کَرار وِنته

ابمِحَن و احنه ابأسه و نوح و عزیه

***

یبویه المن حنان و نوح لمکم

یتامه و مادره اعله النوح لمکم

ارید انصب حزن هلیوم لمکم

یصیر اللیل و انشَیع الزچیه

***

منتظر اشعار سوزناک شما در رثای ام ابیها هستیم

۰۹۳۵۵۳۵۹۰۳۷

مطالب پیشنهادی :

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2019 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.