روز تاجگذاری زمین

خبر ، ناگوار و نامنتظره بود . خبری سنگین و سوزناک که سُرب مذاب در دهانِ آمال و آرمان هایمان ریخت . شاعری شگرف و شریف که شرار شعرش شعله بر خرمن شقاوت و جَهل می زد ؛ تیترِ اولِ روزنامه های خاک شده بود . شاعری که قلبش اتراقگاه قصیده بود و گلویش گذرگاه گلواژه های گهربار . کلیمی پر کرامت که اشارات مسیحایی اش نابینایی محتوم واژه های متکلمان لکنت زده را علاج می کرد . سالار سلاله سخنوری ، همساز و همراز نجیب نخل های باشکوه و پر شکیب .
روز تاجگذاری زمین

خبر ، ناگوار و نامنتظره بود . خبری سنگین و سوزناک که سُرب مذاب در دهانِ آمال و آرمان هایمان ریخت . شاعری شگرف و شریف که شرار شعرش شعله بر خرمن شقاوت و جَهل می زد ؛ تیترِ اولِ روزنامه های خاک شده بود . شاعری که قلبش اتراقگاه قصیده بود و گلویش گذرگاه گلواژه های گهربار . کلیمی پر کرامت که اشارات مسیحایی اش نابینایی محتوم واژه های متکلمان لکنت زده را علاج می کرد . سالار سلاله سخنوری ، همساز و همراز نجیب نخل های باشکوه و پر شکیب .

روزی دیرگذر و راکد و مغمون از فصل زمستان است . نخل ها و آدمها ، آفتاب بی رمق و محزونِ بعد از ظهر و آسمان غبار گرفته ، همگی غرقه در گرداب حزنی دیرپا و کُند گذرند و ما نا باور و مبهوت ، زخم خورده و سر به زیر ، در مکانی که کانونش می خواندند قطره قطره جمع شده بودیم تا « دریا » را تشییع کنیم . تصور کن ! قطره هایی که به تشییع دریا آمده بودند . شکسته گانی دلسوز و داغدار که التهاب نامه نگاهشان در انتشارات بُهت به چاپ هزارم رسیده بود . به تشییع کسی آمده بودیم که سالهاست با شعرش ، جهل و کوتاه اندیشی بسیاری از ما را تا کرانه های رستگاری تشییع کرده بود . شاعری که کلماتش حی علی الفلاح فلاحیه نشینان بود . شاعری که برادرِ تنیِ ترانه های تَر بود و وقتی که کشتی کلماتش در باراندازِ باران پهلو می گرفت ؛ بندرِ بغض ما از قُرنفل و قصیده آکنده می شد . شاعری که نگاهش عطر عتیق معابد می داد و در طور سینای سروده هایش ؛ تخیل خلع نعلین کرده ، ید بیضاء می کرد . شاعری که عصای علمش اژدهایی شد و ریسمان رذالت ریزه خواران و فرومایه گان را بلعید . شاعری که در سراسر عمر عزتمندش ؛ بلبل بزم گل های کاغذی کوردلان و بد اندیشان نشد . از میان مردم برخاست ، با مردم زیست و برای مردم سرود . سروده هایی از جنس جانِ عطش زده ی مردم .

خبر ناگوار و غیرقابل باور بود . ما به مراسم دفن نخبه نبیل شهرمان آمده بودیم . به مراسم تاجگذاری خاک آمده بودیم تا با ستاره های چشمان مُلای حکیم و فاضلِ بی بدیلِ شهرمان ، بر دوشِ خاک ؛ درجه ی سرداری بچسبانیم . آمده بودیم تا با جسم این فرهیخته ی مصلح ، خاک را رفعتی دیگر گونه ببخشیم و زمین را شور و شوکت عطا کنیم . و من ناباور و محزون و بهت زده ام و در جدال با ناباوری میان این قوم ماتمزده در دریایی از پریشانی پارو می زنم .

چگونه ممکن است وجودی چنان آکنده از نور و کلمه و اشاره ، همسفر خاک و خلسه شود ؟ چگونه ممکن است درختی چنان متبرک و تناور تسلیم تبر تباهی گردد ؟ چگونه ممکن است زبانی چنین زبده گو و زرنگار ، دچار زوالِ زمزمه شود ؟ در مسابقه ی زورآزمایی تقدیر ؛ مرگ ، چگونه توانسته بود مُچِ قصیده را بخواباند ؟ چگونه توانسته بود خزان ؛ برگ های بلاغت را از درخت « دارمی » جدا کند ؟

غروب است . در دوردستِ افق ؛ خورشیدی غرقِ خون حسرت ماندگار ما را به نظاره نشسته بوده سرانجام من و این خیل عظیم ماتم زدگان در محاصره این همه « چرا » و « چگونه » ، مغلوبِ باورِ گریز ناپذیرِ مرگ می شویم . پیکر شاعر بزرگ دیارمان اسطوره و منادی شعر عربی ، چونان جواهری نفیس ؛ در صندوقچه ی زمین به ودیعه گذاشته شد .

امضایی بر پای منشور مرارت ماندگار ما :

ما تو را و شادی هایمان را یک جا در آن خاک تبریک گرفته دفن کردیم . تو را و مهر هستی سرود ادب را . تو را و بهجت جاویدان بیان را . تو را و عطشناکی عبارات غمگنانه را که در شفق شعله ورِ شط تطهیر یافته بودند . تو را و مانیفیست عربی را .

تدفین تو ؛ غرس کردن درخت آفتاب در خاک است . دفن کلمه های موزون و خاکسپاری حکمت روشن و اندیشه های ماورایی است .

برای روح بلندت که آغشته به نکهت انسانیت و اصالت است ، همجواری با صالحان نیکنامان و تنعم از نعیم خداوند منان و نعمت بخش ، آرزو می کنیم .

استاد محمد دورقی

مطالب پیشنهادی :

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2021 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.