آخرین درس

به بهانه بيستمين سالگرد درگذشت محمد آلناصر نويسنده : مصطفي اريحي بيست سال پيش در صبحي روشن، در شهري شسته از بارانِ شبانه، وقتي كه بچه هاي كوچك ، كيف و كتاب بر شانه، مي رفتند تا اولين گامهاي عمليشان را بردارند، اندوهي شاد در دل « محمد » پيچيد.
آخرین درس

به بهانه بیستمین سالگرد درگذشت محمد آلناصر

نویسنده : مصطفی اریحی

بیست سال پیش در صبحی روشن، در شهری شسته از بارانِ شبانه، وقتی که بچه های کوچک ، کیف و کتاب بر شانه، می رفتند تا اولین گامهای عملیشان را بردارند، اندوهی شاد در دل « محمد » پیچید.

اندوهی از اینکه دیگر نیست تا صبحی دیگر، آفتاب را ببیند که چگونه از میان دستان پسرکی نایلون فروش می دمد و سلانه سلانه از دیوارهای خیابان باریکِ دشداشه فروشان بالا می رود و شهر را هاشوری طلایی می زند و بالا می رود و باز بالا می رود و در قلب آسمان، در آن افق دور دست، امپراطوریش را می گستراند.

غمگین بود از اینکه دیگر نمی تواند به بازار علافه سر بزند، بالای پل برود و خواهشِ شفاف کودکان را برای خریدن نی از حالوب ببیند. و عصرها وقتی که آفتاب بی رمق می شود، دیگر نمی تواند به میان دکه های بازار مسقوف راه برود و از بغل قهوه خانه بگذرد و کمی بوی قلیان به مشامش برسد و او راهش را بگیرد و یکراست برود بازارِروز و یادش بیفتد قرار است برای یکی از شاگردانش که دفتر نداشت تا مشقش را توی آن بنویسد، یک دفتر ۶۰ برگ بخرد که رویش نوشته شده باشد « تعلیم و تعلم عبادت است» و یک پاکن هم برایش بخرد تا با آن خط خوردگی های زندگیش را، فقرش را، و پول نداشتنش را پاک کند و چند مداد رنگی هم برایش بخرد تا زندگی سیاه و سفیدش را با آنها رنگ کند.

محمد غمگین بود مخصوصا از اینکه او دیگر نیست تا غروب ها، وقتی آفتاب ؛ زخم خورده و خونین در کرانه باختریِ شط جان می کنَد، دیگر نمی تواند بر لب شط بیاید، میوه سوا کند و از دست پسرکِ نایلون فروش نایلونی بخرد و روی صورتِ خسته پسرک ، رد لبخندی محو را بگیرد!

اما با تمام اینها، محمد شاد بود، چرا که می دانست که چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن . و او نمی خواست یا شاید هم نمی توانست تنها خوشبخت باشد ، پس خودش را بخشید، بودنش را بخشید، و هستیش را بخشید تا دو نفر دیگر به جایش خوشبخت باشند. به جای او به بازار بروند، به بلندای آفتاب چشم بدوزند و میوه بخرند و ماهی های کولی آبهای آزاد جهان را ببینند که چگونه به شط می آیند و با صدای نیِ حالوب می رقصند.

محمد آلناصر معلم جوانی که در برگشت از مدرسه متوجه می شود که کارگران شهرداری در چاه ۴ متری فاضلاب گرفتار شده اند ، مانند بقیه به نظاره ننشست و خود را به چاه انداخت و کارگران بیهوش را نجات داد ولی خود جانش را تقدیم کرد . هفته نامه التزام به منظور اشاعه فرهنگ ارزشمداری و فداکاری ، در چندین شماره متوالی گزارشهایی را تهیه نمود و از مسئولین خواست تا از خانواده این مرحوم دلجویی شود لیکن حجم بالای جلسات و دیگر مشغله های کاری باعث شد که این مهم اتفاق نیفتد . برخی مسئولین می گویند از آنجا که این اتفاق بیش از بیست سال پیش رخ داده لزومی نمی بینند که این تکریم صورت بگیرد . هاج و واج به آنها نگاه می کنیم و با خود می گوییم آیا تقدیر از شهیدان را به این دلیل که سالها پیش به شهادت رسیده اند ، باید فراموش کنیم ؟!!! با این وجود در پاسخ به سیل احساسات پاک شهروندان هفته نامه التزام به زودی اولین همایش بزرگداشت این شهید را برگزار خواهد نمود .

 

مطالب پیشنهادی :

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق این سایت برای © 2021 پایگاه خبری تحلیلی التزام - هفته نامه التزام. محفوظ است.